تبليغاتX
زندگی مشترک با عشق؟؟؟؟ - پنجره

زندگی مشترک با عشق؟؟؟؟

پنجره

ندمیدی بر آن نای دگر هم

نشنیدیم از آن راز سخن هم

نه بدادیم ندایی از آن عشق دگر هم

عشق کم کم پی ما رفت

لرزان پی آبی به دعا رفت

خون ریخت

زمین دید

دل داد زد و از سر آن کوچه که بگریخت  

شب و

مهتاب و

شباهنگ ،

داد ناله مرغ شب

از سر کوچه به دلی تنگ

ما را به در خانه کشید

مرغ شباهنگ ،

چون جنون حاکم شود

مردی کجاست ؟

عشق چیست ؟

خانه غمها کجاست ؟

کی توان گفت درد دل را

بر سر رودی پر از گل ،

آب آیینه عشق گذران نیست

دیده ها را که به فردا

نگران نیست

باش فردا چون دلت

با دگران نیست ،

دل تو مال من است

خانه غم زده

حیران من است

به تو گفتم،

سفری را که تو آغاز کنی

من نتوانم ،

عشق هایی که تو بر باد دهی

من نگرانم ،

روز اول که نگاهم

به نگاه تو رقم خورد

چون سبک سر

لب بام تو نشستم

تو مرا خام خودت کردی و رفتی ،

من که از دست تو هرگز

نرمیدم

نگسستم

چون که در دام تو بودم

چون که من خام تو بودم ،

تو مرا صید خودت کردی و

در دام ببستی

من از آن دام که هرگز

نپریدم

نگسستم

خواستم تا عشق را با تو بگویم

ببستی و برفتی

بی نگاهی ،

سوختم ،

آتش گرفتم ،

در به در گشتم من آن دم

آن قفس جای من تنها نبود

آسمان هم از برای من که جولانگه نبود

من پری روی و پری زاده نبودم

هر چه بودم

 از پی داد نگاهت من که حیران تر نبودم

عشق تو در این ساحل افکند مرا

چه بگویم

در این آب بجز ساحل تو نیست کناری

خامت بشدم

جلد شدم

من نرمیدم

نگسستم

باز گفتم که خودم صید شدم

چون که من آهوی خسته ام

بجز دام تو من در همه آفاق بگشتم

تا که در دام تو من زجر کشم

در هوس عشق تو مستم

از برای عشق ما غنچه بگریید

ماه بر عشق تو خندید

باد در گوش من آویخت

اشک در دیده نهان شد

مرغ شب در به در عشق تو و من

به فغان شد

رفت در ظلمت عشق ها

شب و فریاد دگر هم

نگرفتی دگر از خانه ی ویرانه

خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه

گذر هم

ندهی دست بر آن عشق

دگر هم

نه بپرسی

نه بخندی

بر این شعر تو هر دم .....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:42  توسط خوش خیال  |